سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

سام و حمام

پسر گلم باید بگم که عین خودم عاشق آبی و کلی آب بازی رو دوست داری از وقتی به دنیا اومدی همین طور بودی و من عاشق حموم کردنت بودم . الانم که بزرگ تر شدی کلی دوست داری وقتی برات شعر بشو بشو بشو بشو رو می خونم که ببرم بشورمت یا حمومت کنم کلی ذوق می کنی و می خندی و بعد از حموم وقتی که می دمت به بابایی که لباساتو تنت کنه تا خودم بیام بیرون ناراحت می شی که چرا بیشتر تو حموم نموندیم عسلم. خلاصه که حموم رفتن و آب بازی رو کلا دوست داری حیف که الان زمستونه و هوا سرده و گرنه هر روز می بردمت و باهم آب بازی می کردیم عسلم حالا یک کم که هوا گرم تر بشه برات یک وان خوشگل می گیرم که بتونی تو آفتاب آب بازی کنی و فعلا چند تا از عکسای خوشگلت رو تو وانت و وقتی از ح...
15 دی 1391

اربعین

سلام گل پسرم . می خوام برات داستان نذری مادر بزرگم و نذر من وبابایی رو بگم. گل مامان من و خاله ملیتا خیلی مامان بزرگمون و بابابزرگمونو دوست داشتیم و بهشون مامان جون و آقا جون می گفتیم. اونا وقتی مامان و بابامون سر کار می رفتن از ما نگهداری می کردن و مثل مادر و پدر و حتی مهربون تر از اونا بودن ما توی خونه اونا برای خودمون اتاق داشتیم و حتی خیلی از اوقات کودکی بدمون نمی یومد که خونه اونا شبا هم بمونیم چون خیلی اونجا بهمون خوش می گذشت و او نا رو دوست داشتیم. مامان جون نذر داشت اربعین امام حسن یک نذری قیمه بادمجون می داد به در و همسایه و دوست و آشنا که خود اون حکایتی داشت. به هوای نذری همه بچه ها و نوه ها و... حتی خیلی از فامیلا دور هم جمع می شد...
15 دی 1391

برای چشمان مهربانت

  برای چشمان مهربانت می نویسم ، حکایت بی انتهای دوست داشتن را تا بدانی ... ... محبت و عشق را در چشمان تو آغاز کردم ... چشمانم را در نگاه مهربانت غرق می کنم و لبانم ، ذکر عشق را می سراید !! و اکنون ... الفبای عشق من با تو آغاز شد و بر لوح قلبم ، واژه ی " دوستت دارم " ، حک گردید . تنها برای قلب پر مهر تو می نویسم ... که اولین مهرو دوست داشتن بی انتهای زندگی ام هستی ! ! ...
13 دی 1391

سال 2013 مبارک

عسل مامان این اولین سال میلادی هست که خداوند شما رو به ما داده اسال 2013 مبارررک بووووس بهت . این روزا شیرین کاریات زیادتر شده دیروز برای اولین بار قاشقتو خودت برداشتی که باهاش چیز بخوری البته هنوز خیلی کوچولویی تازه 7 ماهو نیمته ولی خیلی دوست داری خودت کاراتو بکنی منم برات خراکی‌هارو کوچولو کوچولو می‌کنم که خودت برداری . چون همیشه بهت می‌گم آممم کن پوف بدن به پوفت می‌گی اااااممممم :))))))) به آب می‌گییی ااااووو  و به بابایی می‌گیی بابووو ههههههه نمی‌دونم ولی خیلی بامزه اینارو می گییی منو درست صدا می‌زنیی ولی:))) باباتو از ذوقت کلی چنگ می‌زنی و موهاشو می‌کشی این نهایت عشقتو می‌رسون...
13 دی 1391

اولین برف و سام

روز 24 آذر اولین برف سفید و زیبا ی پاییز شروع به باریدن کرد و سریع همه جا رو سفید پوش کرد منم که عاشق برفم وقتی شما خوابیدی رفتم تو برفا و کلی عکاسی کردم و دویدم و خلاصه وقتی بیدار شدی آمادت کردم و با هم رفتیم تا اولین برف عمرتو ببینی . خیلی برات جالب بود که همه جا سفید شده و به همه جا با دقت نگاه می کردی :))) اینجا به شیروونی و آبی که ازش چکه می کرد خیره شده بودی و با دقت به صدای آب گوش می دادی عشقم:*   اولین برفی که شما هم کنارمون هستی ...
7 دی 1391

اولین های تو نازنین پسرم

اولین دندون قشنگتو روز 24 آبان دیدم و با ذوق به بابایی نشون دادم :* عسل مامان این مروارید یکی از قشنگ ترین و با ارزش ترین چیزایی بود که مامان تو عمرش دیده بود قربون اون سیبیلات برم مادرررر روز 14 آذر بدون کمک نشستی البته اینو بگم اینقدر کنجکاوی که اگه قبلا هم کنجکاویت اجازه می داد و دنبال این نبودی که به همه چیز دست بزنی و نگاهت به همه جا باشه احتمالا زودترم خودت می نشستی:))) و روز 15 آذر همینطوری که وایسونده بودمت ولت کردم و خودت وایسادی منم از ذوقم کلی ازت عکس انداختم:)))) قربونت برم منن عاشق اینی که زود راه بری و تا میزاریمت زمین و از بالا دستاتو می گیریم می خوای بدویی:))) قربون قدت برم مننن   ...
7 دی 1391

کریسمس و اولین باری که رفتیم آتلیه

سلااام گل پسر مامان. کریسمست مبارک همیشه دوست داشتم که تو سنت ما هم درخت کریسمس بود چون خیلی قشنگه و من همیشه دوسش داشتم اینکه تصمیم گرفتم که شما هم با اومدن اولین کریسمس عکس با درخت کریسمس داشته باشی. الان که برات می نویسم من و شما خونه مامی اینا هستیم و شما خوابی:) عسلم منم بدجوری سرما حوردم و از ترس اینکه شما نگیری همش یک ماسک روی صورتمه که وقتی می بینیش می کشیشک. عسل مامان ما روز 5 دی 1391 با بابایی شما رو بردیم آتلیه فتوناظری که ازت عکسای خوشگل بندازه که خاطرش تا همیشه باهامون بمونه. شما هم شیطونک بازی در می یاوردی و من و بابایی و آقا مهدی(عکاستو) کلی می خندوندی و تغریبا 2 ساعت عکاسی برات طول کشید. دیگه کم کم داشتی خسته می شدی. من ...
7 دی 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد